تفکر، بهمثابه تنها شکل و شرط زندهبودن و زندگی انسان . خوانشی سونتاگی از روزگار متلاطم ما
نویسنده: منا خداشناس
تفکر و حیات ذهن
سونتاگ با گفتهی آرنت موافق بود که:
تنها استعارهای که میتوان برای حیات ذهن به کار برد، حسِ زندهبودن است؛ زیرا بدون نَفَسِ زندگی، جسم آدمی چیزی جز جَسد نیست. به بیان دیگر، ذهنِ بیتفکر، ذهنی مرده است.
و همین معناست که در عبارت مشهور زیر طنین مییابد:
As consciousness is harnessed to flesh
وقتی آگاهی به بدن متصل میشود؛ جایی که تفکر، شرط زندهبودن است.
سونتاگ در جلد دوم خاطراتش مینویسد که از نظر او فکور بودن به معنای انجامدادن کارهای بهتر نیست. تفکر تنها راه موجود بودن است. تنها صورت اصیل زیستن.
تفکر بهعنوان وضعیت بودن
این روزها بیش از همیشه فکر میکنم.
اینکه تفکر یک وظیفه است یا یک اجبار، نمیدانم. فقط فکر میکنم، تا ببینم چه بر سرمان میآورند و چه بر سرمان خواهد آمد. آگاهانه نمیخواهم بدانم اکنون در حال تجربهی چه هستم.
من نیز از هفدهسالگی روزهای غریبی را از سر گذراندهام: بیماریِ ناگهانی پدر، مرگ، جدایی، فقدان، و ساختنِ دوبارهی همهچیز… همهچیز.
اما بهگمانم روزگار امروز، غریبترین فصل زندگی ماست.
پارادوکس اندیشیدن
سونتاگ باور داشت که فکر نکردن به آنچه در پیرامون و درون انسان رخ میدهد، سختترین کار دنیاست. زیرا برای نادیدهگرفتن، باید بیش از حد توانِ انسانی تلاش کرد.
و پارادوکس اینجاست:
آسانترین کار دنیا فکر کردن است. فکر کردن به آنچه بر سر آدم میآید. فکر کردن به بیشرمی، به بیوجدانی، به زخمهایی که مینشینند، به حقیقتهایی که پنهان میشوند.
پس من آسانترین کار جهان را انتخاب کردهام: فکر کردن.
اما چه میزان تلاش لازم است تا فکر نکرد؛ تا خود را از اندیشیدن به واقعیتِ عریان دور نگه داشت؟
و ما امروز به جایی رسیدهایم که باید دقیقاً بپرسیم مسئلهی اکنونِ ما چیست؟
این یعنی حضور در لحظه، حضور در زندگی.
چرا باید فکر کنیم؟
سونتاگ بیمار بود، اما میخواست فکر کند. میخواست با خودش در زندگی معاصر باشد.
چرا من فکر نکنم؟
چرا ما فکر نکنیم؟
ما، که همعصر این روزهای متعفّن و فرسایندهایم، باید فکر کنیم. باید بیندیشیم تا بتوانیم از لبخندها، عشقها و شورمان پاسداری کنیم تا روزی که کودکانمان بدانند ما بیفکر و بیهوشیاری زیسته نشدهایم.
اگر فکر کردن را تمرین نکنیم، اگر نیاموزیم، اگر نخواهیم ( بهصورت آگاهانه یا ناآگاهانه) بفهمیم چه بر سرمان آوردهاند و چه بر سرمان میآورند، چیزی از ما باقی نخواهد ماند.
چهرهی سوزان سونتاگ
این تصویر، این نگاه، متعلق به زنی است که زندگیاش را به پُرشورترین شکل ممکن زیست، زنی که بیماریاش را همچون استعارهای از هستی تجربه کرد.
این تصویر، چهرهی سوزان سونتاگ است.