اعدام، زبان خاموش قدرت

اعدام، زبان خاموش قدرت در حکومت‌های توتالیتر

نویسنده: منا خداشناس

در حکومت‌های توتالیتر، مرگ یک استثنا نیست، بخشی از سازوکار قدرت است. اعدام، نه صرفاً حذف فیزیکی انسان، بلکه ابزاری اداری، ثبت‌شده و بایگانی‌شده برای خاموش‌کردن جامعه است. وحشت بزرگ در اتحاد جماهیر شوروی نمونه‌ای عریان از این منطق است، جایی که افسران ان.کا.و.د. اعدام بیش از ۸۲۰ هزار نفر را ثبت کردند. انسان‌هایی که اغلب دهقان بودند یا از اقلیت‌ها، و تنها جرمشان قرارگرفتن در فهرست دشمنان بود.

خشونت اداری و زنجیره‌ی همدستی

خشونت در این نظام‌ها متمرکز، دقیق و به‌ظاهر قانونی عمل می‌کند. شمار کسانی که ماشه را می‌کشند اندک است، اما شبکه‌ی همدستی گسترده: پلیس‌های محلی، حقوق‌دانان، کارمندان اداری و سازوکارهایی که بدون شلیک حتی یک گلوله، مسیر کشتار را هموار می‌کنند.

توتالیتاریسم دقیقاً در همین‌جا ریشه می‌دواند. جایی که مسئولیت فردی حل می‌شود، اطاعت جای وجدان را می‌گیرد و وضعیت اضطراری به قاعده‌ی دائمی بدل می‌شود. مأموران ممکن است مستقیماً دست به قتل نزنند، اما نیروی انسانی و بازوی اجرایی را در اختیار دستگاه مرگ می‌گذارند و همین کافی است.

رنج، گناه و ناتوانی مقایسه

با این‌همه، رنج را نمی‌توان با عدد و آمار سنجید. رنج مقایسه‌بردار نیست. نمی‌توان گفت درد من کمتر است چون دیگری بیشتر رنج کشیده. هیچ‌کس نمی‌تواند بار اندوه دیگری را به دوش بکشد.

هر انسان سهم خود از غم و رنج را دارد. سهمی که حتی اگر از بیرون ناچیز به نظر برسد، در درون به تمامی زیسته می‌شود. احساسات ما الزاماً بر پایه‌ی واقعیت‌های عینی شکل نمی‌گیرند و نیازی به توجیه ندارند. و درست در همین شکاف است که نوعی احساس گناه پدید می‌آید: گناه زنده‌ماندن، گناه احساس‌کردن، گناه سخن‌گفتن در جهانی که ترجیح می‌دهد همه‌چیز خاموش بماند.

نابودی حواس و تولد رسانه‌های ناقص

حکومت توتالیتر تنها بدن‌ها را نابود نمی‌کند، حواس را نیز از کار می‌اندازد. زبان را می‌بُرد، گوش را می‌شکند، چشم را می‌بندد. رسانه‌ها در لحظه‌ی تولد ناقص به دنیا می‌آیند: یکی لال، دیگری کر و آن‌یکی کور.

و اگر کسی بخواهد سالم زاده شود، اگر بخواهد ببیند، بشنود و بگوید، سرنوشتش از پیش تعیین شده است. حذف می‌شود، یا پیش از آن، از درون تهی می‌گردد.

شعر به‌مثابه سند و شهادت

در این‌جا شعر بدل به سند می‌شود، نه تزئین حقیقت، بلکه شهادت علیه نظمی که مرگ را عادی و زندگی را مشروط کرده است. شعر شیرکو بیکس فریاد می‌شود، فریادی از دل میهنی که حواسش را از او گرفته‌اند:

اعدام، زبان خاموش قدرت

Photo By: www.pinterest.com

«در میهنِ من
روزنامه به هنگامِ تولد لال است.
رادیو به هنگامِ تولد کر است.
تلویزیون به هنگامِ تولد کور است.

و آنان را که بخواهند،
اینان همه سالم زاده شوند،
لال‌شان می‌کنند و می‌کشند،
کر می‌شوند و می‌کشند،
کور می‌شوند و می‌کشند،
در میهنِ من!

آه میهنِ من!»

سکوت، ادامه‌ی اعدام

در چنین سرزمینی، سکوت بی‌طرف نیست،
سکوت، ادامه‌ی همان اعدام است،
فقط بی‌طناب و بی‌گلوله.

وقتی زبان را می‌بُرند،
شعر آخرین اندامی است که هنوز نفس می‌کشد.
و اگر آن را آهسته زمزمه کنیم،
کار جلادان ناتمام نخواهد ماند.

در کشور من
شعر را باید بلند خواند.
نه برای زیبایی،
بلکه برای بقا.
نه برای ادبیات،
بلکه برای شهادت‌دادن به حقیقت.

پس بیایید
این شعر را
بلند بخوانیم.

پیمایش به بالا