در این مقاله به بررسی زبان فرانسه، و جایگاه آن در مطالعات فرهنگ، هنر و زنان؛ از پاریس تا تهران می پردازیم.
چرا زبان فرانسه هنوز برای پژوهشگر هنر و مطالعات زنان اهمیت دارد؟
در جهانی که انگلیسی، زبان غالب ارتباطات علمی، دانشگاهی و دیجیتال است، چرا یادگیری زبان فرانسه برای پژوهشگر هنر، ادبیات، فرهنگ و مطالعات زنان همچنان اهمیت دارد؟
پاسخ را نمیتوان در این گزاره ساده خلاصه کرد که «فرانسه زبان هنر و فرهنگ است».
هیچ زبانی ذاتاً زبان هنر نیست. جایگاه یک زبان در جهان فرهنگ و دانش، نتیجه تاریخی طولانی از نهادهای آموزشی، تولید ادبی و هنری، ترجمه، دانشگاه، نشر، مهاجرت، سیاست و شبکههای فرهنگی است.
فرانسه یکی از زبانهایی است که در دو قرن اخیر چنین جایگاهی را به دست آورده است؛ زبانی که نهتنها ادبیات و فرهنگ فرانسه، بلکه بخش مهمی از فلسفه، نظریه اجتماعی، نقد ادبی، تاریخ هنر، زیباییشناسی و نظریه فمینیستی را در خود جای داده است. اما فرانسه امروز دیگر فقط زبان پاریس نیست.
فرانسه، یک زبان جهانی
تازهترین گزارش سازمان بینالمللی فرانکوفونی (OIF)، منتشرشده در سال ۲۰۲۶، فرانسه را با حدود ۳۹۶ میلیون گویشور، چهارمین زبان پرگویشور جهان معرفی میکند.
این زبان همچنین دومین زبان خارجیِ آموختهشده در جهان است و حدود ۱۷۰ میلیون نفر در سراسر دنیا آن را میآموزند. بر اساس همین گزارش، ۶۵ درصد فرانسویزبانان جهان در آفریقا زندگی میکنند و فرانسه در فضای دیجیتال نیز چهارمین زبان حاضر در اینترنت است.
این آمار یک نکته مهم را روشن میکند:
مفهوم «فرانکوفونی» دیگر نمیتواند صرفاً به فرهنگ فرانسه یا پاریس محدود شود.
فرانسه امروز در تقاطع فرهنگهای اروپایی، آفریقایی، کارائیبی، کانادایی، مغربی و بسیاری از جوامع مهاجر قرار دارد.
از همین رو، مطالعه زبان فرانسه میتواند راهی برای ورود به مجموعهای متنوع از تاریخهای فرهنگی و تجربههای پسااستعماری نیز باشد.
چرا فرانسه برای مطالعات فرهنگی مهم است؟
بخشی از تاریخ نظریه معاصر علوم انسانی با زبان فرانسه نوشته شده است.
فلسفه و علوم اجتماعی فرانسوی در قرن بیستم در شکلگیری مفاهیمی مانند ساختار، گفتمان، قدرت، سوژه، دیگری، نشانه، تفاوت، بدن و میل نقش مهمی داشتهاند. از این منظر، خواندن متون فرانسوی برای پژوهشگر علوم انسانی صرفاً به معنای خواندن ادبیات فرانسه نیست؛ بلکه امکان مواجهه با بخشی از تاریخ شکلگیری مفاهیم نظری مدرن و معاصر را فراهم میکند. مسئله زمانی مهمتر میشود که پژوهشگر با متن اصلی مواجه باشد. یک مفهوم نظری همیشه معادل سادهای در زبان دیگر ندارد. واژههایی مانند altérité، différence، écriture، regard، désir و sujet در سنتهای فکری مختلف بار تاریخی و مفهومی متفاوتی پیدا کردهاند.
به همین دلیل، دانستن زبان اصلی میتواند فاصله میان «خواندن یک نظریه» و «خواندن متن نظری» را کاهش دهد.
فرانسه و مطالعات زنان
رابطه فرانسه با مطالعات زنان و نظریه فمینیستی یکی از مهمترین دلایل اهمیت این زبان برای پژوهشگران این حوزه است.
سیمون دو بووار با انتشار جنس دوم (Le Deuxième Sexe) در سال ۱۹۴۹، یکی از متون بنیادی تاریخ اندیشه فمینیستی قرن بیستم را پدید آورد.
در دهههای بعد، متفکران و نویسندگانی مانند هلن سیکسو، لوس ایریگارای و ژولیا کریستوا، هر یک از مسیرهای متفاوتی درباره زبان، بدن، تفاوت جنسی، سوژگی، میل و نوشتار اندیشیدند.
در فضای دانشگاهی انگلیسیزبان، بخشی از این جریان با عنوان «فمینیسم فرانسوی» شناخته شد.
با این حال، این عنوان نیز باید با احتیاط استفاده شود، زیرا بسیاری از زنانی که در این دسته قرار داده شدند، خود را عضوی از یک مکتب یکپارچه و منسجم نمیدانستند.
نوشتار زنانه، وقتی زبان به مسئلهای نظری تبدیل میشود
یکی از مهمترین ویژگیهای این سنت، توجه به زبان بود. در مفهوم نوشتار زنانه (écriture féminine) نوشتار فقط وسیله انتقال معنا نیست؛ رابطه میان زبان، بدن، تفاوت جنسی و امکان بیان سوژه زنانه به مسئلهای نظری تبدیل میشود.
پژوهشهای دانشگاهی درباره این مفهوم نشان دادهاند که این جریان بر رابطه میان زبان، تفاوت جنسی و نوشتن از بدن تمرکز داشته و در شکلگیری مباحث فمینیستی ادبی تأثیر گذاشته است.
اهمیت این بحث برای مطالعات زنان امروز نیز تمام نشده است.
مرکز پژوهشی CNRS در مدخل تخصصی خود درباره écriture féminine یادآوری میکند که این مفهوم پس از طرح آن توسط سیکسو در ۱۹۷۵، از طریق ترجمه از مرزهای فرانسه عبور کرد و به موضوع بحثهای گسترده دانشگاهی در کشورهای دیگر تبدیل شد.
بنابراین، برای پژوهشگر مطالعات زنان، دانستن فرانسه یک امتیاز تزئینی نیست.
این زبان امکان دسترسی مستقیمتر به بخشی از تاریخ فمینیسم، ادبیات زنان، نظریه جنسیت و مباحث مربوط به زبان و بدن را فراهم میکند.
فرانسه و هنر
همین مسئله در تاریخ هنر نیز اهمیت دارد. فرانسه، و بهویژه پاریس، در قرن نوزدهم و بخش مهمی از قرن بیستم یکی از مراکز مهم تولید، نمایش، نقد و گردش ایدههای هنری بود. اما اهمیت فرانسه در تاریخ هنر را نباید به موزهها و هنرمندان مشهور محدود کرد. بخش مهمی از این جایگاه به نهادها مربوط است:
آکادمیها، مدارس هنر، موزهها، گالریها، ناشران، مجلات، منتقدان و شبکههای بینالمللی.
از همین منظر، زبان فرانسه برای پژوهشگر هنر دسترسی به مجموعهای از کاتالوگهای نمایشگاهی، آرشیوها، متون نقد هنری و تاریخنگاریهایی را فراهم میکند که همه آنها الزاماً به فارسی یا انگلیسی ترجمه نشدهاند.
این مسئله بهخصوص برای پژوهشگر هنر معاصر و تاریخ هنر فرانسه اهمیت دارد؛ زیرا گاهی ترجمه انگلیسی یک متن فرانسوی، خود تبدیل به واسطهای میشود که فاصله پژوهشگر را از واژگان و زمینه تاریخی متن اصلی بیشتر میکند.
زبان فرانسه در ایران؛ بیش از یک زبان خارجی
برای فهم جایگاه تاریخی فرانسه در ایران باید به دوره شکلگیری آموزش مدرن بازگردیم. مدارس فرانسوی در ایران از مهمترین کانالهای ورود آموزش مدرن اروپایی بودند. نشان میدهد که مدارس فرانسوی، در کنار مدارس آمریکایی، بریتانیایی، آلمانی و روسی، برای نزدیک به یک قرن در انتقال آموزش جدید به بخشهایی از جامعه ایران نقش داشتند.
مدارس سنلویی، ژاندارک، فرانکوپرسان، رازی و آلیانس فرانسه (Alliance Française) از جمله این مؤسسات بودند و شماری از نخبگان سیاسی و فرهنگی ایران در قرن بیستم در آنها تحصیل کردند.
در دوره پهلوی نیز نفوذ فرانسه در حوزه آموزش و فرهنگ ادامه یافت. الگوی آموزشی فرانسه بر بخشهایی از آموزش متوسطه و دانشگاهی اثر گذاشت و استادان و مشاوران فرانسوی در برخی دانشکدههای دانشگاه تهران، از جمله پزشکی و هنرهای زیبا، حضور داشتند.
از سوی دیگر، بخش مهمی از نخبگان سیاسی و فرهنگی ایران در نیمه نخست قرن بیستم با زبان فرانسه آشنایی داشتند.
ایرانیکا حتی از زبان سیاسی و فرهنگی فرانسه در میان بخش مهمی از نخبگان آن دوره سخن میگوید.
بنابراین فرانسه در ایران صرفاً یک زبان خارجی نبود؛ یکی از واسطههای مهم انتقال دانش، ادبیات، هنر و مفاهیم مدرن بود.
آیا واقعاً فرانسه قبل از انقلاب مهمتر از امروز بود؟
پاسخ کوتاه: بله، اما با یک اصلاح تاریخی مهم.
نباید تصور کرد که تا سال ۱۳۵۷ فرانسه زبان اصلی ایران بود و بعد از انقلاب ناگهان انگلیسی جای آن را گرفت. فرایند تغییر جایگاه فرانسه پیش از انقلاب آغاز شده بود.
از میانه قرن بیستم، با گسترش روابط ایران با ایالات متحده و افزایش اهمیت علمی، اقتصادی و تکنولوژیک جهان انگلیسیزبان، انگلیسی بهتدریج در آموزش و ارتباطات بینالمللی ایران اهمیت بیشتری پیدا کرد. در نتیجه، انقلاب ۱۳۵۷ آغازکننده تمام این تغییر نبود؛ اما شرایط سیاسی پس از انقلاب آن را تشدید کرد و زیرساختهای فرهنگی فرانسه در ایران را بهشدت تغییر داد.
پس از انقلاب چه اتفاقی افتاد؟
در دهه ۱۹۸۰ بخش مهمی از شبکه فرهنگی فرانسه در ایران تعطیل یا ملی شد.
بر اساس اسناد آرشیو دیپلماتیک فرانسه، مدرسه رازی در ۲۱ اوت ۱۹۸۰ ملی شد؛ مرکز اسناد دانشگاهی علمی و فنی فرانسه در پایان همان سال بسته شد؛ مراکز فرهنگی فرانسه در تبریز و شیراز در ژوئیه ۱۹۸۱ تعطیل شدند و مؤسسه فرهنگی فرانسه در تهران در ژوئیه ۱۹۸۳ بسته شد. روابط فرهنگی از اواخر دهه ۱۹۸۰ بهتدریج از سر گرفته شد.
ایرانیکا نیز تعطیلی مدارس فرانسوی، خروج بخشی از طبقه فرهنگی فرانسویدان و توقف یا تعطیلی برخی مؤسسات فرهنگی فرانسه را از عوامل کاهش شدید حضور فرهنگ فرانسوی در ایران پس از انقلاب میداند.
در چنین شرایطی، زبان انگلیسی نیز به دلیل نقش گستردهاش در علم، فناوری، اقتصاد، ارتباطات دانشگاهی و فضای دیجیتال، جایگاه خود را بیش از پیش تثبیت کرد.
بنابراین تفاوت امروز با چند دهه پیش را باید نتیجه ترکیبی از تغییرات جهانی و تحولات داخلی ایران دانست، نه فقط نتیجه یک واقعه سیاسی واحد.
آیا امروز باید دوباره فرانسه را به زبان اصلی فرهنگ تبدیل کرد؟
به نظر من، پرسش دقیقتر این نیست. مسئله، انتخاب میان فرانسه و انگلیسی نیست.
برای پژوهشگر امروز، این دو زبان میتوانند دو مسیر متفاوت برای دسترسی به دانش باشند.
انگلیسی زبان غالب ارتباط علمی و دانشگاهی بینالمللی است. فرانسه اما دسترسی به یک سنت گسترده و چندلایه در فلسفه، ادبیات، هنر، تاریخ فرهنگی و نظریه فمینیستی فراهم میکند؛ سنتی که امروز دیگر فقط فرانسوی نیست و بخش بزرگی از جهان آفریقایی و فرانکوفون را نیز دربرمیگیرد.
برای یک پژوهشگر ایرانی، اهمیت فرانسه حتی یک لایه دیگر نیز دارد: بازخوانی تاریخ فرهنگی خودمان.
چرا نسلهایی از نویسندگان، مترجمان، هنرمندان، پزشکان، دانشگاهیان و سیاستمداران ایرانی فرانسه میدانستند؟
- چگونه مفاهیم مدرن از زبانهای اروپایی وارد فارسی شدند؟
- چه چیزهایی در ترجمه از فرانسه به فارسی تغییر کردند؟
- کدام آثار زنان فرانسوی و فرانسویزبان هنوز ترجمه نشدهاند؟
- چند متن مهم فمینیستی را ما از انگلیسی ترجمه کردهایم، در حالی که متن اصلی فرانسوی بوده است؟
- و چه تعداد از منابع تاریخ هنر فرانسه هنوز برای پژوهشگر فارسیزبان ناشناختهاند؟
اینها پرسشهایی هستند که یادگیری فرانسه را از یک مهارت زبانی به یک روش پژوهش تبدیل میکنند.
زبان بهمثابه آرشیو
شاید برای من، مهمترین دلیل بازگشت به فرانسه همین باشد.
زبان فقط وسیله ارتباط نیست. هر زبان آرشیوی از مفاهیم، تاریخها، حذفها، ترجمهها و تجربههای فرهنگی را با خود حمل میکند.
وقتی سیمون دو بووار را به فرانسه میخوانیم، فقط زبان متن را تغییر نمیدهیم؛ به تاریخ واژگان و استدلالهای او نزدیکتر میشویم.
وقتی نوشتههای هلن سیکسو یا لوس ایریگارای را در زبان اصلی میخوانیم، با مفاهیمی مواجه میشویم که پیش از آنکه در ترجمه تثبیت شوند، در یک زمینه زبانی و فکری خاص شکل گرفتهاند.
و وقتی متون تاریخ هنر یا نقد فرهنگی فرانسه را مستقیماً میخوانیم، فقط اطلاعات بیشتری به دست نمیآوریم؛ امکان مقایسه ترجمهها، تشخیص انتخابهای مترجم و فهم دقیقتر تاریخ مفاهیم را نیز پیدا میکنیم. شاید به همین دلیل باشد که برای پژوهشگر هنر، فرهنگ و مطالعات زنان، فرانسه را نباید فقط «یک زبان خارجی» دانست. فرانسه میتواند یک زبان پژوهشی باشد. و شاید بازگشت به آن در ایران امروز، نه بازگشت به گذشته، بلکه نوعی بازکردن دوباره آرشیوهایی باشد که بخشی از آنها هنوز خوانده نشدهاند. زبان، فقط ابزار خواندن جهان نیست؛ گاهی خودِ جهان در زبان پنهان شده است.
مُنا خداشناس
پژوهشگر مطالعات زنان و هنر