آگوست 1985 است. تانیا، زن جوان سیوشش ساله، از تنهایی گریزان است. تانیا قهرمان نیست. قصد هم ندارد قهرمان باشد. او حتی نمیخواهد قهرمان زندگی خود باشد. آنچه او را به زندگی وصل میکرد، یک به یک پاره شده است. پس ظرفها را میشوید. خانه را تمیز میکند. همهچیز با نظم و ترتیب برای مرگ مهیا میشود. او مرگ را به زندگی ترجیح میدهد. شیر گاز را باز میکند و… تمام.
حالا او مرده است.
مرگ تانیا و بازنمایی کلیشه زنانه
اسلاونکا دراکولیچ، روزنامهنگار و نویسنده متولد کرواسی (یوگسلاوی سابق)، برای دیدار زنی که دیگر نیست، میرود. او نمیتواند پوچی مرگ دوست را بپذیرد و باور دارد که مرگ تانیا کلیشهوار به فراموشی سپرده شده است. او بر این باور است که سویه پیچیدهتر موضوع، بایستی شکافته شود.
کلیشه مرگ زن آنجاست که با ماجرایی عاشقانه توأم میشود. تانیا و مرد در دفتر روزنامه کار میکنند. عشقی میانشان شکل میگیرد، اما مرد قادر به ترک همسر و دختر دوازده سالهاش نیست. تانیا در عین حال که وفاداری مرد را نسبت به خانوادهاش تحسین میکند، همچنان به روابط عاشقانهاش ادامه میدهد.
تانیا باردار شده و مرد به همین سبب او را برای مدت کوتاهی ترک میکند. مرد مجدداً به او باز میگردد و این زمانی است که تانیا به بارداری خود خاتمه داده است. داستان عاشقانه او با کلیشههای رایج به اتمام میرسد. تراژدی اول، سقط جنین و پس از آن تراژدی دوم، یعنی مرگ معشوق در زمستان همان سال.
لیک تراژدی سوم باقی است.
مقالهنویسی، سیاست و طرد اجتماعی
زمستان است. زمستانی که معشوق مرده است. تانیا تنهاست و در روزنامه به کار مشغول است. مقالهای تند و تیز در مورد دولتی کردن امور در حکومت کمونیستی مینویسد. مقاله ظاهراً با طنز همراه است، اما آنانکه باید بفهمند، فحوای کلام را درمییابند و به تکاپو میافتند.
مقاله اگر در کشورهای دیگر خوانده میشد، ظاهراً ساده و بیضرر مینمود، اما اینجا موضوع به سخره گرفتن حکومت است. او به نظر، سیاستهای اقتصادی دولت کمونیستی را به سخره میگیرد. مقاله به وضوح سیاسی است. اشتباهات سیاسی در اینجا مهلک است. زن میبایست به سزای عملش برسد. عملی که به استهزا گرفتن عملکرد سوسیالیستی دولت برمیگردد.
داستان با صدور بیانیهای صدوپنجاه کلمهای، داخل کادر با عنوان «توضیح هیئت تحریریه» ادامه مییابد. سردبیر روزنامه، مسئول برخورد با آنانی است که علیه سیاستهای حزب مینویسند و یا مطابق سیاستهای حزب نمینویسند. زن نافرمان است و باید با او برخورد شود. برخورد یعنی حذف مخالف.
نامرئی شدن زن و فروپاشی درونی
تانیا را میبینیم که در طبقه هفت ساختمان تحریریه نشسته است. او روزنامه را میخواند. ضربهای دیگر به او وارد میشود. این تنها کلمات نیستند که ضربات خود را وارد میکنند، بلکه طرد او بهعنوان یک روزنامهنگار، یک همکار، یک عضو تحریریه، ضربهای است مهلکتر.
همه به او پشت میکنند، کسانی که بیش از ده سال با او همکار بودهاند. تمام اعضای حزب به او پشت میکنند. تانیا مجدداً تنها میماند. همکارانش جرأت ندارند به او سلام کنند. او احساس میکند نامرئی شده. نامرئی شدن برایش رعبآور است.
تمام «نا»های جهان را به دوش میکشد، نامرئی، ناروزنامهنگار، ناآدم، نابلد، نامرد و… بدترین درد برایش این است که میتواند بنویسد بیآنکه چاپ شود. او حقوق ماهیانهاش را دریافت میکند، بی آنکه بتواند با کسی از دوستان و یا همکاران تحریریه خرج کند.
فروپاشی، مرگ و ناتوانی از رویا
زن تلاش میکند پابرجا بماند، ولی گویی نمیتواند. سایه شک و ناباوری به تغییر در سیستم، در دل و جانش ریشه دوانده است. نظام به او القا کرده است که بیحرکت بماند و در سکون. بیرؤیا باشد و ناباور. ناتوان بماند و بیآینده. قادر مطلق در حکومتهای توتالیتر حتی زمان را نیز اداره میکند.
او به مرگ و نابودی محکوم شده است و باور دارد که به زودی فرو میپاشد. به خواست خود راهی برای خروج از موقعیتی پرمخاطره که راهی برای نجات از آن نیست برمیگزیند، خودکشی.
نشانهها و استعارههای مرگ
دراکوولیچ میگوید اینکه آپارتمانت را مرتب کنی، یک دستهگل مارگاریت روی میز کنار ماشین تحریرت بگذاری، کتابهایت را در قفسه مرتب بچینی، ظرفها را بشویی، آنگاه دراز بکشی و شیر گاز را باز کنی تا تو را غرق در مرگ کند؛ یعنی توانایی زندگی را از درون نداری؛ اما در بیرون زندگی برایت جریان دارد…
در جستجوی پایداری در جهانی بیامید
زن تلاش میکند پابرجا بماند، اما نمیتواند. سایه شک و ناباوری به تغییر در سیستم، در دل و جانش ریشه دوانده است. نظام به او القا کرده که بیحرکت بماند، در سکون، بیرؤیا و ناباور، ناتوان و بیآینده.
قدرت مطلق در حکومتهای توتالیتر حتی زمان را نیز کنترل میکند. او به مرگ و نابودی محکوم است و باور دارد که فروپاشی نزدیک است. پس خود راهی را برمیگزیند که تنها راه رهایی است: خودکشی.
مرگ به مثابه نتیجه ناتوانی از زیستن
دراکوولیچ مینویسد: اینکه آپارتمان را مرتب کنی، گل مارگاریت روی میز بگذاری، کتابها را منظم بچینی، ظرفها را بشویی، و بعد شیر گاز را باز کنی، یعنی دیگر توان زندگی از درونت رفته، گرچه زندگی هنوز در بیرون جریان دارد.
عدم تعادل میان درون و بیرون، زن را زنده نمیگذارد.
انجیل باز روی تخت با آنکه تانیا مذهبی نیست از نظر دراکوولیچ نشانه پناه بردن او به ناباوری خویش در واپسین لحظات است. تانیا زیر بخشی از انجیل درباره «زندگی پس از مرگ» خط کشیده است، گویی آرزوی تداوم زندگی را به آن سپرده است.
آرزو، امید و بیعملی
آرزو داشتن به اکنون تعلق دارد و ما آن را تا سالها به دوش میکشیم تا به دستش آوریم. بیآرزویی رعبآور است. زیستن در حالِ بیامید، انسان را به بیعملی میکشاند، و بیعملی همان مرگ درونی است.
اما حقیقت زندگی تانیا چه بود؟ آیا اصلاً «حقیقتی» وجود داشت؟ ما حقیقت را با زبان میسازیم، و اگر زبان را از ما بگیرند بهویژه برای نویسنده و روزنامهنگار، چه میماند؟ وقتی نتوانی آنچه را در درونت میجوشد، بازگو کنی، تنها میمانی و به بیعملی فرو میروی.
زبان، حقیقت و نابودی
تجربه زیسته تانیا با زبان بیان نشد. در نطفه خفه شد. بخشی از حقیقت در تاریکی ماند. از همینجاست که تاب آوری فرد تعیینکننده ادامه زندگی یا نابودیاش میشود.
در بخش پایانی روایت، تانیا با انجیل گشوده، به استقبال مرگ میرود. این بازگشت به دین، در بحرانیترین لحظه، نشانهای از پناه بردن به راز معنویت است، رازی که دراکوولیچ آن را جوهر مشترک دین و هنر میداند.
راز، دین و رستگاری
تانیا که ظاهراً بیدین است، در لحظه پایانی به همان راز بازمیگردد. آیا به رستگاری میاندیشد یا از هراس مرگ به جهان از دسترفته چنگ میزند؟
دین و هنر، هر دو از راز سخن میگویند؛ رازی که علم هرگز نتوانسته آن را بشکافد. راز فهمیدنی نیست، و بشر در راز جهان شناور است. شاید تانیا نیز در همان راز غوطهور شده بود.
عشق، سیاست و امر پیشپاافتاده
دراکوولیچ در مقدمه کتاب کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم از «امر پیشپاافتاده» سخن میگوید. او از سیاست مستقیم نمینویسد، چون میداند رفتار تانیا فراتر از سیاست است.
امر سیاسی را در روابط روزمره میجوید؛ جایی که عشق و سیاست در هم میآمیزند. دراکوولیچ میل سرکوبشده تانیا را هم در عشق نشان میدهد و هم در کنش اجتماعی.
روایت او بازنمایی امر سیاسی است، زنانی که زیر نظام سرکوبگر، در دو جبهه میجنگند: درون و بیرون.
حقیقتگویی به مثابه نافرمانی
تانیا از جایی رانده میشود که توان نقدش را ندارد. پناه بردن او به عشق، همانقدر تناقضآمیز است که بازگشتش به دین. در هر دو صورت به تابویی پناه میبرد. او «دیگری» طردشده و بیخانهمان است.
دراکوولیچ با استعاری کردن زندگی تانیا، زن را نماد سرکوب میل و حقیقت میکند. نقد تانیا از نظام کمونیستی نوعی حقیقتگویی یا پارسیا است ، گفتن چیزی که نباید گفته شود. همین حقیقتگویی او را به انسانی نافرمان تبدیل میکند، همچون آنتیگونه، و از دایره قدرت بیرون میاندازد.
خودکشی، استعارهای از بیگانگی
خودکشی تانیا استعارهای است از بیگانگی با جهانی که او را بیگانه میداند. جهانی که حقیقت را تابو کرده است. در جوامع توتالیتر، حقیقت نه غیاب واقعیت بلکه امری سرکوبشده در زبان روزمره است.
روایت دراکوولیچ از تانیا استعارهای دوگانه دارد:
۱. استعاره از نظام سرکوبگر کمونیستی و واقعیت اروپای شرقی.
۲. استعاره از هر نظامی که به توتالیتاریسم پناه میبرد.
ترجمه و بازتاب جهانی
روایت دراکوولیچ «امر نشانهای» است که از مرزها عبور میکند. ترجمه چنین آثاری در جوامعی که خود طعم سرکوب را چشیدهاند، معنایی فراتر از ادبیات دارد.
محبوبیت این آثار پرسشی میآفریند: آیا ما با شاهکار ادبی روبهروییم یا امر سیاسی آن را برجسته کرده است؟
استقبال از این آثار از حقیقتگویی میآید، از نقد بیواهمه. در خواندن آنها، جامعه دیگر را میبینیم و در آیینه آن، خود را. این همان مونولوگ خاموش خواننده است که در سکوت با خویش برقرار میکند.
زن، اجتماع و بازتاب خود
روایت زندگی تانیا یکی از چندین تصویر زنان در حکومتهای توتالیتر است. این روایت، هم بُعد درونی زن را نشان میدهد و هم بیرونیاش را، از خانه تا جامعه.
زن در ناخودآگاهش مرد را به روساخت زندگی روزمرهاش میآورد، همانگونه که سیمون دوبووار گفته بود: «انسان زن به دنیا نمیآید، بلکه زن میشود.»
زن برساختی اجتماعی است، و همین برساخت، مرد را در روساخت زندگیاش بازتولید میکند.
تجربه مشترک زنان در جهان توتالیتر
خواندن کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم برای ما دری از جهان آشنا میگشاید؛ جهانی که تجربه زیسته زنان در آن تکرار میشود. ما در هر روایت نام خود را میبینیم و حیران میپرسیم: «چگونه تاب آوردهایم؟»
پس نمیتوان این آثار را صرفاً از دید ساختاری تحلیل کرد. نگاه ساختاری، ما را از حقیقت بزرگتر محروم میکند. نگاه به آثار دراکوولیچ استعاری است، زیرا جهان نیز استعاره است.
زبان ترجمه و بازنمایی رنج
نوشتن از زنان در چنین جوامعی دشوار است. اما میتوان با «نقاب ترجمه»، رنج دیگری را بازنمایی کرد، چنانکه گویی از رنج خود سخن میگوییم.
زیرا این آثار از ما میگویند و از ما مینویسند.
و در پایان، ما در پارادوکس ترس و لذت، در دلِ واژهها زمزمه میکنیم:
«توتالیتاریسم میرود… ما میمانیم… و حتی بسیار میخندیم.
📜 نویسنده: منا خداشناس
❄️ زمستان ۱۴۰۰